در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما فروشگاه مترجم قالب
موضوعات
  • سلامت
  • خانواده
  • گردشگری
  • ورزش
  • تکنولوژی،کامپیوتر و موبایل
  • تاریخ وفرهنگ وهنر
  • آموزشی
  • اقتصادی ، اجتماعی
  • اس ام اس
  • اخبار
  • ابزار وبلاگ نویسان
  • ضمائم
  • تیتراژ
  • آرشیو
  • 1395
  • 1394
  • 1393
  • 1392
  • 1391
  • 1390
  • آخرین کاربران
    لینک های روزانه
    لینک های دوستان
    نظرسنجی
    جنسیت شما ؟


    داستان رنگ عشق

    452 بازدید جمعه شعر ،داستان و ادبیات ,
    لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

    دختری بود نابینا
    که از خودش تنفر داشت
    که از تمام دنیا تنفر داشت
    و فقط یکنفر را دوست داشت
    دلداده اش را
    و با او چنین گفته بود
    « اگر روزی قادر به دیدن باشم
    حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
    عروس **** گاه تو خواهم شد »

    ***
    و چنین شد که آمد آن روزی
    که یک نفر پیدا شد
    که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
    و دختر آسمان را دید و زمین را
    رودخانه ها و درختها را
    آدمیان و پرنده ها را
    و نفرت از روانش رخت بر بست

    بقیه در ادامه مطلب . . .

    داستان پروانه های باغ

    595 بازدید شعر ،داستان و ادبیات ,
    لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

    پروانه هایی که سال پیش از باغ عمه خانم، گرفته بودیم، نرسیده به تهران همه مرده بودند. هر پنج تایشان را زیر سبد انداخته بودیم که جایی نروند. جایی نرفتند. همان جا زیر سبد بال بال زدند و لابد آنقدر سرهایشان به سقف سبد خورده بود که زنده نماندند.

    برای امسال دیگر خیال پروانه گرفتن نداشتم. اصلاً همان پارسال که پروانه ها را گرفتیم، دیدم که به قشنگی که فکر می کردم ،نیستند. انگار از تلویزیون قشنگ تر بودند یا شاید پروانه های باغ عمه خانم مثل آن هایی که در تلویزیون می دیدم نبودند. پروانه های تلویزیون از دور هم رنگ های جور واجور روی بال هایشان معلوم بود. ولی پروانه های باغ عمه خانم را در دستم هم که می گرفتم رنگشان بی حال بود. سکه دار نبود. رنگ بال پروانه های عمه خانم مثل پارچه هایی بود که مادرم ازشان برای پدربزرگ پیژامه می دوخت و پروانه های تلویزیون مثل پارچه هایی که مادرم از بازار برای خودش می خرید و می برد پیش خیاط خانوادگی شان. پارچه های سکه دار.

    رنگ و وارنگ. ساتن و حریر. نه مثل پارچه ی پیژامه ای پدربزرگ چیت و چلوار بی مک و موک. امسال که می رفتیم، می دانستم که هوس پروانه گرفتن ندارم. هر قدر هم بیایند و برقصند و جولان بدهند، حرصم در نمی آید که بپرم یکی یکی را بگیرم و زیر سبد پلاستیکی که مادرم استکان نعلبکی های سفر را داخل آن می گذاشت، بیندازم. همان پارسال یادم هست نرسیده به تهران وقتی دیدم که پروانه ها بال بال می زنند، سبد را برداشتم و راحت پروانه ها را دستم گرفتم

    بقیه در ادامه مطلب . . .

    داستان زیبای شاخه گل خشکیده

    485 بازدید شنبه شعر ،داستان و ادبیات ,
    لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

    قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

    این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

    توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

    چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

    تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

    تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

    در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

    بقیه در ادامه مطلب . . .

    داستان قانون بازگشت

    437 بازدید سه شنبه شعر ،داستان و ادبیات ,
    لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0
    مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه عبور می کرد، که به چوپان پیری برخورد کرد.قانون بازگشت / داستان
    غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند.
    بعد صحبت به وجود خدا رسید.
    مرد گفت: اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسئول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم میگویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد…
    چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند!
    سپس صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت.
    سپس چوپان گفت: زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان، سرنوشت او آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .
    خداوند پژواک کردار ماست.

    داستان های کوتاه و آموزنده

    444 بازدید شنبه شعر ،داستان و ادبیات ,
    لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

    داستان کوتاه “طعم هدیه”

    روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.
    آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.
    پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.

    اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.
    شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.
    ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید:
    آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟

    استاد در جواب گفت:
    تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم.

    این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.

    بقیه در ادامه مطلب . . .

    پیش فرض هرآنچه می خواهی می یابی…!

    516 بازدید چهار شنبه شعر ،داستان و ادبیات ,تاریخ ,
    لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

    “گفته های دکتر علی شریعتی”

    آدمهای که هیچ وقت احتیاج به تنهایی ندارند ، معمولاً آدمهای کم مایه ایی هستند .

    اگر بخواهند از پیغمبر اسلام مجسمه ایی بریزند ، باید در یک دستش کتاب باشد و در دست دیگرش شمشیر .

    خدا برای تنهایی اش آدم را آفرید .

    ایمان زاییده ای ایدوئولوژی ارزش دارد ، نه ایمان ارثی یا تقلیدی .

    عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود .

    چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوش بخت بودن .

    وقتی که بود نمی دیدم . وقتی می خواند ، نمی شنیدم… وقتی دیدم که نبود… وقتی شنیدم که نخواند … !

    تنها دو جا است که هرکسی خودش است، بستر مرگ و سلول زندان .

    بقیه در ادامه مطلب . . .

    داستان زیبای “ویولونیست”

    468 بازدید سه شنبه شعر ،داستان و ادبیات ,
    لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

    در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمیکردند بلکه به اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند که نمیرندآن روز نیز آن مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند و نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه بازمیگردند و یا باید با دست خالی به خانه های نکبت زده شان بروند و از فرزندانشان خجالت بکشند خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن باز ماند اکثرا آنها  با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند خندیدند به خاطراتشان فکر کردند

    بقیه در ادامه مطلب . . .

    داستان خواندنی یک عروسی !

    464 بازدید دو شنبه شعر ،داستان و ادبیات ,
    لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

    آقاکیوان کلید را توی در چرخاند و سلامی گفت، تند تند لباس‌هایش را عوض کرد و گفت:

    - ستاره! امروز بالاخره تونستیم همه کارهای مهسا رو انجام بدیم، کارت‌های عروسی‌اش رو هم پخش کردیم، قرارهای آرایشگاه و ماشین و عکاس و فیلمبردار رو یه بار دیگه چک کردیم. ایشاا… اگه مشکلی پیش نیاد جمعه به خیر و خوشی این دختر می‌ره سر خونه و زندگیش، خدا رحمت کنه باباش رو، چه مرد نازنینی بود، تا زنده بود ما که هیچ کاری براش نکردیم…

    آقا کیوان توی بانک کار می‌کرد، مرد جاافتاده و مهربانی بود اما هروقت کار و برنامه‌ای داشت، تا انجامش نمی‌داد، نمی‌توانست آرام بگیرد. می‌گفت بیست سال صندوقداری بانک آدم رو از تک و تا می‌اندازه اما باعث می‌شه حواست به همه چی باشه و بدونی هر کاری رو کی انجام بدی و از کنار هیچ چیزی هم به سادگی نگذری. با آنکه سن و سالی را گذرانده بود اما هنوز هم رفیق‌باز بود، البته سرش توی زندگی خودش بود اما با چند نفر از همکارها و دوستان قدیمی رابطه خیلی خوب و عمیقی داشت. شاید به همین دلیل بود که بعد از آن تصادف وحشتناک توی جاده قم – تهران و فوت آقای خلیلی هنوز که هنوز بود صبح‌ها تا می‌نشست روی صندلی‌اش توی بانک، برای او فاتحه‌ای می‌خواند و امکان نداشت جمعه به جمعه سر خاک مادرش و او نرود.

    بقیه در ادامه مطلب . . .

    داستان اثبات عشق

    552 بازدید شنبه شعر ،داستان و ادبیات ,
    لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

    پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم… ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود… اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

    می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

    تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟

    فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

    علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.

    گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

    بقیه در ادامه مطلب . . .

    داستان پسری که بدون هیچ زحمتی پول بدست میآورد اما چیزهای مهمتری را از دست میداد

    455 بازدید پنج شنبه شعر ،داستان و ادبیات ,
    لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0
    پسر کوچکی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سکهای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد.
    او در مدت زندگیش، ۲۹۶ سکه ۱ سنتی، ۴۸ سکه ۵ سنتی، ۱۹ سکه۱۰ سنتی، ۱۶ سکه ۲۵ سنتی، ۲ سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده یک دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.
    در برابر به دست آوردن این ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زیبایی دل انگیز
    طلوع خورشید ، درخشش ۳۱۳۶۹رنگین کمان و منظره درختان ا فرا در
    سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حا لی که از شکلی به شکلی دیگر در میآمدند، ندید . پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

    تفریحی
    پیشنهاد 2






    پخش زنده فوتبال
    مطالب پربازدید
    بازی انلاین مجله
       
       
    ورود به سایت
    ارتباط با مدیر
    آمارگیر
      آمار مطالب
      کل مطالب : 3266
      کل نظرات : 77
      آمار کاربران
      افراد آنلاين : 9
      تعداد اعضا : 26
      آمار بازديد
      بازديد امروز : 607
      بازديد ديروز : 1,512
      بازديد کننده امروز : 67
      بازديد کننده ديروز : 131
      گوگل امروز : 3
      گوگل ديروز: 1
      بازديد هفته : 607
      بازديد ماه : 25,406
      بازديد سال : 323,360
      بازديد کلي : 5,383,420
      اطلاعات شما
      آي پي : 3.216.79.60
      مرورگر :
      سيستم عامل :
    مطالب جدید
    • بهترین چربی سوزترین نوشیدنی جهان
    • راحت ترین راه برای درمان بوی بد دهان
    • با این رژیم تا عید 10 کیلو کم کنید
    • روش های برای سفت کردن پوست صورت
    • روش تهیه مارگاریتا پیتزایی مخصوص گیاهخواران
    • با پوست تخم مرغ چیکار میشه کرد
    • 15 روش برای مدیریت دعواهای زن و شوهر
    • راهنمای شناخت شامپوی مناسب برای موی شما
    • خوراکی های ضد سرماخوردگی
    • 11 راههای فوق العاده برای تقویت حافظه
    مطالب پربازدید
    • وب‌سايت خود را تحليل كنيد
    • 23 روش براي از بين بردن لكه از روي پارچه
    • روشن کردن پوست با آب لیمو ، چرا و چگونه
    • اس ام اس فلسفی و جملات معنادار زیبا
    • شش تاثير باور نكردنيه خيار بر پوست شما
    • طرز تهیه بیسکویت کوکیز
    • طرز تهیه مربا و شربت شاتوت
    • داستان من و بابا و مامان
    • جدیدترین قوانین کسر خدمت سربازی
    • دانلود رمان دختر یخی و پسر آتش
    • طرز تهیه شیرینی پفکی شکلاتی
    • طرز تهیه شیرینی توپی
    • روش‌های ترک سیگار را بیاموزید
    • پنکه و ساختمان آن
    • آموزش تزیین انواع میوه شب یلدا
    مطالب تصادفی
    • چمدان (ويژه‌نامه سفر و گردشگري) شماره 70
    • کمتر از ۶ ساعت نخوابید
    • ضميمه سيب روزنامه جام جم شماره 232 (ويژه‌نامه دانش و پزشكي)
    • از شما هم سوءاستفاده می‌کنند
    • جوش هاي مخملي تا ناخن هاي بدفرم
    • عکس دوران سربازی علی دایی
    • باید و نبادیدهای آموزش جنسی به نوجوانان
    • ۴ اشتباه در استفاده از رژ لب
    • نکات مهمی که خانمها باید در باره ی کاشت مژه بدانند
    • فال روزانه جمعه 26 خرداد 1391

    ابزار ساخت کد پاپ آپ نیو تب