loading...
مجله وبلاگی | بروز ترین مجله اینترنتی
وبلاگی بازدید : 802 پاییز 1390 نظرات (0)


هارون از این پاسخ خشمگین‏ شد و به فرستاده خویش گفت: «به نزد او برگرد و بگو که ما تو را نیز به‏دلخواه تو نگرفتیم و زندانى‏ نکردیم و آن کنیز را پیش‏ او بگذار و خود بازگرد.»

نوین فان: این مطلب، ماجرای زن جوان و زیبایی است که به سلولی انفرادی فرستاده شد، تا زندانی را از راه به در کند …

به گزارش مشرق، در کتاب بحارالانوار آمده است که عامرى گفت: هارون الرشید کنیزى ‏خوش سیما به زندان امام موسى کاظم(علیه السلام) فرستاد تا آن ‏حضرت را آزار دهد. امام در این باره فرمود: به هارون بگو: «”بَلْ أَنتُم بِهَدِیتِکُمْ تَفْرَحُونَ”؛ بلکه شمایید که به هدیه خود شادمانید. مرا به این کنیز و امثال ‏او نیازى نیست.»

هارون از این پاسخ خشمگین‏ شد و به فرستاده خویش گفت: «به نزد او برگرد و بگو که ما تو را نیز به‏دلخواه تو نگرفتیم و زندانى‏ نکردیم و آن کنیز را پیش‏ او بگذار و خود بازگرد.»

فرستاده فرمان هارون را به انجام رساند و خود بازگشت. با بازگشت‏ فرستاده، هارون از مجلس خویش برخاست و پیشکارش را به زندان امام ‏موسى کاظم(ع) روانه کرد تا از حال آن زن تفحّص کند. پیشکار آن زن را دید که به سجده افتاده و سر از سجده برنمى‏دارد و مى‏گوید: “قدوس سبحانک ‏سبحانک”.

هارون از شنیدن این خبر شگفت‏زده شد و گفت: به خدا موسى بن جعفر، آن کنیز را جادو کرده است. او را نزد من بیاورید.

بقیه در ادامه مطلب....

وبلاگی بازدید : 526 پاییز 1390 نظرات (0)

میگویند حدود ۷۰۰ سال پیش، در اصفهان مسجدی می‌ساختند.

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری‌ها را انجام می‌دادند.




پیرزنی از آنجا رد می‌شد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره‌ها کمی کجه!

کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت : چوب بیاورید ! کارگر بیاورید ! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر…!!!

و مدام از پیرزن می‌پرسید: مادر، درست شد؟!!

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت…

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند ؟!

معمار گفت : اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می‌کرد و شایعه پا می‌گرفت، این مناره تا ابد کج می‌ماند و دیگر نمی‌توانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم…

این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم !

وبلاگی بازدید : 677 پاییز 1390 نظرات (0)






مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار، پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود، پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: پدر! نگاه کن آن درخت ها حرکت می کنند!!

مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک پنج ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند

ناگهان پسر جوان با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن! دریاچه، حیوانات، و ابرها با قطار حرکت می کنند!

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.

باران شروع به باریدن کرد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن! باران می بارد! آب باران روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟

مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم، امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند...

زوج جوان دیگر چیزی نشنیدند

وبلاگی بازدید : 634 پاییز 1390 نظرات (0)






مرا به یاد بیاور , وقتی كه رفته ام !
و رهسپار سرزمین سكوت شده ام,
وقتی كه دیگر نمی توانی دستم را در دست بگیری
ومن نمی توانم میان ماندن و رفتن, دودل باشم.
به یاد بیاور مرا وقتی كه دیگر نمی توانی
برنامه ی روزهای آینده را برایم بگویی,
تنها مرا به یاد بیاور
دیگر برای هر حرف یا نیایشی دیر است
و اگر زمانی مرا از یاد بردی
و سپس باز به یاد آوردی
اندوهگین نباش .
درمسیر راه من امروز
کسی پیدا شد
کسی که حرفی زد
کسی که رازی داشت


بقیه در ادامه مطلب ....
وبلاگی بازدید : 576 پاییز 1390 نظرات (1)






حکایت و داستان زیبای معنای عشق

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسری شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، او از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

وبلاگی بازدید : 646 پاییز 1390 نظرات (0)






روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند.

انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

همه پنهان شدند الا نیوتون ...


نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد، دقیقا در مقابل انیشتین.

انیشتین شمرد 97, 98, 99..100…

او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده.

انیشتین فریاد زد نیوتون بیرون( سک سک)

نیوتون بیرون( سک سک)

نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم. او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم !!!

... تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست ...

. . . . . . . . . . نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام ...

که من رو،نیوتون بر متر مربع میکنه .........

و از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر "یک پاسکال" می باشد

بنابراین من "پاسکالم" پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال سک سک) !!!

وبلاگی بازدید : 585 پاییز 1390 نظرات (0)
... آفتاب به آسمانِ روز نگاهی کرد و دید که نه خیر، خالی خالی است.
‏دوباره با اوقات تلخیِ زیاد، رویش را کرد به ماه و گفت: «پسرم کو؟ پس پسرم کو؟»
‏آن وقت، ماه، گره‌ لُنگی را که به کمرش بسته بود، بالای پستان‌هایش ‏محکم کرد، ‏دست‌هایش را زد به کمرش و با قِر و اطوار زیاد گفت: «اگر راست می‌گویی خودت بزا!»
‏آفتاب که دیگر داشت از اوقات تلخی می‌لرزید، گفت:
«خودم بزایم؟ تو خیال می‌کنی خودت به تنهایی توانسته‌ای این همه ‏ستاره پس بینداری و آسمانت را از آن‌ها پُر کنی؟»
‏ماه گفت: «معلوم است که خودم توانسته‌ام. اگر تو هم می‌توانی، بزا!»
‏آفتاب، ‏آن روی سگش بالا آمد و گفت: «خودت توانسته‌ای؟ خودت ‏توانسته‌ای زنکه‌ی شرور...؟ خیلی خوب، ‏پس حالا که این‌طور شد، بگیر!»
‏این را گفت، دولا شد یک مشت شن از لب رودخانه برداشت و با عصبانیت پاشید توی صورت ماه، ‏راهش را کشید و رفت پشت افق. ماه، یک دقیقه همان‌طور، هاج و واج ماند. و آن وقت، به جای این‌که مثل‌ِ همه‌ی شب‌های دیگر برود پُشتِ افق پیش شوهرش، توی آسمان - بالا رفت و ‏بالا رفت و بالا رفت - تا وقتی که شب شد و دخترهاش یکی یکی پیدا شدند و آسمان پُر از ستاره شد... اما ستاره‌ها، دخترهای ماه، وقتی مادرشان جلو می‌آمد، از سرِ راهش کنار می‌رفتند و اصلاً باش حرف نمی‌زدند.

بقیه در ادامه مطلب....


وبلاگی بازدید : 523 پاییز 1390 نظرات (0)
ژان بروس هارد

‏... آفتاب می‌خندید و می‌خندید، آن‌قدر می‌خندید که ماه هم از خنده‌ی او، قلقلکش می‌شد و خنده‌اش می‌گرفت.
‏بعد، دوتایی دست همدیگر را می‌گرفتند و می‌رفتند پشت درختِ ‏بزرگِ «بائوباب» قایم می‌شدند.
‏و وقتی که از کوره‌راه‌های وسط جنگل رد می‌شدند، آفتاب، کمی از ‏روزش را آن‌جا باقی می‌گذاشت و ماه هم، کمی از شبش را. می‌رفتند توی رودخانه، آب‌تنی می‌کردند و سروُتن می‌شستند.
‏بعد، لب رودخانه دراز می‌کشیدند تا همان‌طور که دستِ یک‌دیگر را گرفته بودند، با هم حرف بزنند و تو چشم‌های هم نگاه کنند.
‏آن وقت... بله... آن وقت درست ده ماه بعد از اولین شب بود که، اولین ‏ستاره توی آسمان دیده شد
ده ماه بعد هم ستاره‌ی دوم.
ده ماه بعد هم ستاره‌ی سوم.
‏و باز یک ستاره‌ی دیگر و یک ستاره‌ی دیگر و... بالاخره آسمان پُر شد از ستاره!
آن وقت، موقعی که آسمان پُر از ستاره‌های کوچک و بزرگ شد، آفتاب فکری کرد و گفت: «خوب، این‌ها که همه‌شان دخترند، پس پسرم کو؟»
‏راست می‌گفت، ماه تا آن وقت هرچه برایش زاییده بود، همه‌اش ستاره بود. همه‌اش این‌جا و آن‌جا برای آفتاب دختر زاییده بود... و از همین‌جا بود که دیگر، پاک ورق برگشت.
‏کسی که خیلی آب بخورد، غرق می‌شود. کسی هم که فلفل گاز بزند دهن خودش را می‌سوزاند. لابد چیزی می‌دانسته‌اند که این‌ها را گفته‌اند. آفتاب، کله‌شق است و ماه هم «هوس - هوسی» ‏و بازی‌گوش... ماه، حتی این آخری‌ها خیلی هم خودبین و بدقلق شده بود (این را مردها عقیده دارند).

بقیه در ادامه مطلب ...
وبلاگی بازدید : 601 پاییز 1390 نظرات (0)







پاك بود ...

زلال بود ...

عاشق و بي انتها ...

هميشه از سكوت بي اعتراض شب غرق درلذّت مي شد ...

بر سوختن بي دليل شمع مي سوخت ...

اعتراض و گلايه را نياموخته بود ...

غريب بود و گويي شادي را هرگز به تجربه نياموخته ...

محو بودم ...

محو تماشاي او ...

غرق درلذّت ديدن زيبايي ها و وسعت پاكيش ...

من آغاز كردم با او وسر آغاز زدم بر زيبايي ها ...

در او به معراج ملكوت رسيدم و بي دليل آنكه بدانم بي گلايه و بي اعتراض و حتّي خرسند طعم جان دادن و جان باختن را به تجربه آموختم ...

جان دادم و از نو جان گرفتم و دگر باره زاده شدم ...

و چه دردي را بر خود روا داشتم با از نو زاده شدنم ...

و باز جدا افتادم و تنها ماندم بي آنكه بخواهم ...

بي آنكه بدانم بر باور تنهايي رسيدم و در او دخيل عشق بستم و پيلۀ تنهايي را بي وقفه به دور خود تنيدم ...

بذر بــي كسي را هر آن با اشك ديده آبياري اش كردم تا جوانه زند قد بكشد و من تنها ترين تنهاي زمين باشم ...

بودنها را به گورستان روزهاي از من گذر كرده سپردم و تنها به نبودنها دلخوش شدم ...

كم كم در درد نا پيدا شدم ...

آنان كه روزي كنارم بودند گمم كردند و من بي هيچ نشاني از خود به قعر خود رسيدم و همانجا منزل گزيدم ...


وبلاگی بازدید : 535 پاییز 1390 نظرات (0)





درسی از ادیسون
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.


در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!

من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!

بقیه در ادماه مطلب....
تفریحی
پیشنهاد 2






تعداد صفحات : 7

اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    جنسیت شما ؟
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3266
  • کل نظرات : 77
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 26
  • آی پی امروز : 26
  • آی پی دیروز : 189
  • بازدید امروز : 78
  • باردید دیروز : 654
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 732
  • بازدید ماه : 12,080
  • بازدید سال : 138,599
  • بازدید کلی : 6,207,426
  • پخش زنده فوتبال
    مطالب پربازدید
    بازی انلاین مجله