loading...
مجله وبلاگی | بروز ترین مجله اینترنتی
وبلاگی بازدید : 671 زمستان 1390 نظرات (0)

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم… ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود… اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟

فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.

گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

بقیه در ادامه مطلب . . .
تفریحی
پیشنهاد 2






اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    جنسیت شما ؟
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3266
  • کل نظرات : 77
  • افراد آنلاین : 20
  • تعداد اعضا : 55
  • آی پی امروز : 138
  • آی پی دیروز : 662
  • بازدید امروز : 385
  • باردید دیروز : 10,164
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 10,549
  • بازدید ماه : 161,441
  • بازدید سال : 947,833
  • بازدید کلی : 7,303,360
  • پخش زنده فوتبال
    مطالب پربازدید
    بازی انلاین مجله